سلام
در خواب یا بیداری فرقی نمی کند ٬
سر سوزن ذوقی که باشد ٬ می نویسی .
منتظر نظرهای شما هستم .

۱-
نه در خواب
نه در بیداری
نیستی
چقدر دوریم
از هم
دور از چشم
دور از دست .
۲-
توفان گرفت
باران شدید شد
باد
پیچید و پیچاند
همه ی خاک را
اما پاک نمی شود
- رد پای تو بر زمین نبود - .
۳-
آفتاب آرام
از پله های روز پایین می رفت
هوا مه نداشت
خورشید
یک دست می تابید
اما
چه شد
که ناگهان
آن دست
ایستاد
آن
دل ِ کودک
بی تاب
افتاد ؟

۴-
می خواهم
بیدار بمانم
نمی خواهم
خواب
تو را
بیاورد
به یاد من
اما
تو
عاشق قدم زدنی
در چشم های من
حتی
به قدر پلک به هم زدنی .
۵-
امسال هم
زمستان آمد
بی آن که بخواهم
بی آن که تو
باشی
امسال هم
زندگی نفس می کشد
زیر قدم های برف .
۶-
موهای سفیدم را نمی شمارم
بی فایده ست
این برف ها
آب شدنی
نیست .
۷-
زمین دفن می شود
زیر کفنی از مرگ
برف
برف
برف .
سلام
در کوچه باغی دیگر از غزل این بار با کاروان عاشورا همنوا شویم .
منتظر نظرهای شما هستم .

صبح می آمد ٬ اما نگران می آمد
آفتاب از دل غم های جهان می آمد
و صدای نفس شعله که بالا می رفت
بویی از سوختن و تلخی نان می آمد
ظهر از راه رسید و کمر خاک شکست
پیرهن چاک زده ٬ سینه زنان می آمد
آتش مست از این سوی به هر سو می رفت
دیر شد ٬ آب از آن سوی زمان می آمد
و غروب آمد از تشنگی آرام نداشت
کاش می آمد ٬ آن مرد جوان می آمد
چشم خورشیدی عاشورا ابری می شد
کاش ! ای کاش ! کمی هم باران می آمد
¤¤¤
باد می برد به هر سو شب و تنهایی را
نیزه می رفت و صدای قرآن می آمد
